<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>!حرف هایی از جنس برف</title>
<link>http://barfiee.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 May 2012 01:19:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>راهی و آهی...</title>
<link>http://barfiee.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    من در تو روئیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    در بهار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    ای اردی بهشتِ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    جنون انگیز ِ زمین...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 01:19:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>barfiee</dc:creator>
<guid>http://barfiee.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>might have to go where they don&apos;t know my name</title>
<link>http://barfiee.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>روزهایی اند که گنگ اند...گنگی میان دلتنگ بودن و نبودن مجال...گنگی میان سرسخت بودن و بند بودن به تار مو...روزهایی ست که خیالی نیست اگر در خیابان راه بروم و شانه ام بخورد به عابر دیگری...که توی تاکسی حرف های نگفته ام اشک شود و سُر بخورد تا روی لب هایم...که هی صدای آهنگِ توی گوشم را کم نمیکنم که &quot;کناری میشنود ینی؟خب زشت است!&quot; و همان طور عربده بکشد توی گوشم و پرده ی گوشم را پاره کند و برسد به مغزم و تجزیه تحلیل شود...روزهایی است پر از شلوغی...روزهایی ست که مانتوی سفید میپوشم و از در دانشگاه که بیرون می آیم دوست دارم فراموش کنم فلان بیماری و علائم و شکلش را و یک آدم به عادیتِ شیرینی پز سر کوچه شوم، که به جای اینکه دست کش دستش کند و ماسک بزند و سوسپانسیون فلان چیز را تهیه کند و محیط کشت را آماده کند و بگذارد توی انکوباتور و لاب لاب لاب،خمیر بازی میکند و شکل اردک و خرگوش میسازد و خامه و کشمش میریزد رویش و میزندش به دل تنور و هی بو میکشد و حظ اش را میبرد...دوست دارم در سفیدی مانتوی تنم محو شوم...دوست دارم بایستم و چندین دقیقه به مرغ مینای همیشه ساکت مکانیکیِ سر راه خیره شوم و با سکوتش همراهی کنم...دوست دارم از درد معده به خودم نپیچم آنقدر که کل بچه های کلاس نگرانم شوند و بلند شوم و سعی کنم صاف راه بروم...دوست دارم وقتی دارم با استاد حرف میزنم قلبم طوری تیر نکشد که نفسم بگیرد و نتوانم حرف بزنم و در جواب چی شدِ ترسیده ی استاد لبخند به غایت مسخره ای بزنم و خودم را پشت عده ای گم و گور کنم...دوست دارم دوباره نفسم را آنقدر حبس کنم که صدای قلبم بلند و بلندتر بپیچد توی گوشم...دوست دارم آنقدر عینک آفتابی ام تیره باشد که از فاصله ی نزدیک هم کسی نداند این نگاه چه شکلی ست...دوست دارم با دوستانم آنقدر شوخی شوخی وقت بگذرانم که وقت نکنند بپرسند هی چیزیت شده؟...دوست دارم مثل امروز بایستم روبه روی محمدرضا عبدالملکیان و فقط بگویم سلام و او با دیدنم در آن مانتوی سفید و بدون عینک آفتابی،طوری که انگار همه چیز را میداند و وانمود میکند به ندانستن که چیزی را به رویم نیاورد،بدون پرسیدن سوالی با آن کمر دردناکش بلند شود و دقیقه ها برایم صحبت کند و وقتی گره ی دستانم سست تر شد با لبخند بگویدحالا تو بگو ،اسمت چیست دخترکم؟ و بد از گفتنم تکرارش کند و لبخندش دندان نماتر بشود...دلم همین قدر &quot;ساده&quot; بودن میخواهد...زیاد است؟... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;&lt;EM&gt;+همیشه برایم سوال است...خصوصن وقتی نگاهش میکنم...وقتی تمام حرکاتش آنقدر آرام و ظریف و با دقت است که چشم هایم را خواب آلود میکند...حرف زدنش،صدایش،نگاهش،همه چیزش آرامش است..آرامش محض&quot;...و تنها من نیستم که این حس را دارم....همیشه برایم سوال است که کسی که آرامش را از مادرش نمی آموزد چگونه می تواند آرامش شخص دیگری باشد؟....&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;آرامِ دلم،زیبای من، تنها یک روز را به نام تو زدن کافی نیست!...من ثانیه به ثانیه،نفس به نفس،ضربان به ضربانِ قلبم را به بهانه ی این روز به نامت میکنم...ببخش که در برابر خوب بودنت این قدر کمم...&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;EM&gt;خانوم های مثال زدنی و دوست داشتنی،روزتون مبارک&lt;/EM&gt; :)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 13:06:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>barfiee</dc:creator>
<guid>http://barfiee.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کسی که روتو میپوشونه تو خواب...</title>
<link>http://barfiee.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;آدمای فراری&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از بارون&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از خورشید&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از حرف&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از هم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گوش های پر&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ناشنوا&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;چشم های خالی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نابینا&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سهمِ من؟..&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;همینا...!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 May 2012 01:19:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>barfiee</dc:creator>
<guid>http://barfiee.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیبِ گاز زده</title>
<link>http://barfiee.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>
گاهی یادم میرود این قدر بلند هم بلد بودم بخندم
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینقدر بلند که سرم را بگذارم بین دو تا بالش و باز صدای خنده هایم شنیده شود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتا هنوز  هم که یادش میفتم خنده ام میگیرد...مثل همین حالا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه خوب است که هم صحبتت بتواند تا این حد تو را بخنداند...آن وقت دلت میخواهد از فرط دل درد یک وری تکیه بدهی به بازویش او هم همانطور ادامه بدهد به خنداندنت تا آنجا که با چشمهای اشکی و گونه های درد گرفته ات التماس کنی که بس کند!...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی میتوان با بودن بعضی ها،به دنیا جورِ دیگری نگاه کرد...مانند نگاه یک عکاس از دریچه ی دوربین که به جای اینکه بگوید بگو سیب،بگوید سیبِ گاز زده!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;                 &lt;img style=&quot;width: 454px; height: 243px; &quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://img4up.com/up2/79170853354344793047.jpg&quot; width=&quot;454&quot; height=&quot;243&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#cc0000&quot;&gt;پ.ن: چه خـــوبه اومدن &lt;/font&gt;&lt;a href=&quot;http://dargahejan.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#669900&quot;&gt;تو &lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font color=&quot;#cc0000&quot;&gt;!... :)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2012 01:34:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>barfiee</dc:creator>
<guid>http://barfiee.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر که میروی. . .</title>
<link>http://barfiee.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>تمامِ سعی ام بر این بود که حواسم را پرت کنم...پرتش کنم به دورترین نقطه ی در دسترس...و خیالم راحت باشد که حالا حالاها پیدایش نمیشود...سرم را گرم کردم با خوابیدن..رفتم پایین خانه ی عمو...آمدم بالا...رفتم حمام...رفتم بیرون برای عکاسی...نمیتوانستم ببینمش...نمیتوانستم ببینمش که نشسته روی آخرین صندلی میز نهار خوری پشت لپ تاپ...نمیتوانستم ببینم نشسته روبه روی تلوزیون و دارد کانال ها را تند تند عوض میکند به دنبال یک فیلم اکشن...نمیتوانستم ببینم رفته توی آشپزخانه و دارد چای درست میکند...نمیتوانستم...چون،بعد که میرفت نگاهم ناخودآگاه در آخرین جایی که دیده بودش به دنبالش میگشت...تازه باران قطع شده بود...فقط یک چیزی پوشیدم و زدم بیرون...دو ساعت مانده بود به رفتنش...بی اختیار ساعت ها را میشمردم....دو ساعت دیگر و بعد..نه روز...نه روز...زیاد است...خیلی زیاد...از این همه نبودنش خسته میشوم...از اینکه نیست تا ثانیه به ثانیه اسمش را تلفظ کنم...نیست که توی خانه راه بروم و هر بار حواسش نیست راهم را کج کنم سمتش و سلام نظامی بدهم و بگویم هِلو اینجینیِر! و صدای خنده اش ذره ذره هوا را بشکافد و به گوشم برسد...اردی بهشت زمین را به جنون کشانده بود....تنها یک ربع به رفتنش مانده بود که برگشتم...روی دومین پله مانده به آخر بودم که در را باز کرد.... ...:پدر.... ...تمام صورتش خنده بود....:من دارم میرم!...لیستِ سوغاتیاتو ندادی که! بدو ببینم!...میخندم....میروم سمتش...لبخندش کمرنگ تر میشود و دستانش باز...وقتی به آغوشش میروم همان دختر بچه ای میشوم که امن ترین جای دنیا را تصاحب کرده...چندین بار صورتم را میبوسد.....:این هم سهمِ نه روزت پدر!......توی دلم میگویم همه چیز به کنار..دلم برای این&quot;پدر&quot; گفتنت چقدر تنگ بشود..... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; +عکس،امروز عصر،بعد از یک باران مفصل...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 515px; HEIGHT: 358px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://img4up.com/up2/63395666222078910315.jpg&quot; width=551 height=426&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 01:05:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>barfiee</dc:creator>
<guid>http://barfiee.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب...خاطره...خیال</title>
<link>http://barfiee.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>انگار از هیچ کجا ناگهان پرت شدم به آنجا...کمی گذشت تا چشمانم عادت کرد به تاریکی...درک درستی از موقعیتم نداشتم اما بوها و صداهایی که حس میکردم آشنا بودند...اولین صحنه ای که در ذهنم کلید خورد میز چهارگوش مقابلم بود...دستانم را روی میز گذاشته بودم..انگشتانم را در هم گره کرده بودم و لبهایم را پشتشان پنهان کرده بودم....بعد از چند ثانیه،شروع کردم به جست و جوی زمان و مکان...گره ی دستانم به پایین لیز خورد و چشمانم شروع کرد به گشتن...بوی تندی تمام مشامم را پر کرده بود...خم شدم و پایه ی صندلی ام را نگاه کردم...نمیدانم..شاید میخواستم ببینم روی زمینم یا نه.....صدایی آمد... :کجا رو نگاه میکنی؟...سرم را بلند کردم...چهره ای محو شده در دود،درست روی صندلیِ آن طرف میز...نگاهم سر خورد روی لیوانِ قهوه ی کرِم دارش...حتا جزئیات لیوان را ندیدم اما نمیدانم از کجا میدانستم که درون لیوانش قهوه دارد،و درون قهوه اش کرِم...سعی میکنم تمرکز کنم...صدایش آشنا بود....بود؟...نگاهش میکنم....میخندد...:چیه؟...چیزی شده؟....نگاهش کردم....نمیدانستم رنگ نگاهم چیست...نمیدانستم در آن تاریکی میشود مردمک چشم را دید یا نه...دستش پایین می آید و میرود سمت جا سیگاری...نگاهم به کتابِ حافظ روی میز خیره می ماند.....&lt;BR&gt;...:خسته ای؟&lt;BR&gt;...:چی؟&lt;BR&gt;لبخند میزند،سرش را کج میکند،و همان طور نگاهم میکند...چهره اش را میبینم...از نزدیک...پشت هاله ای از دود...محو....مات و مبهوت محوِ نگاهش میشوم....میشناسمش....میگوید..:هیچ وقت ساده به حرف نمیای...فرار میکنی همش...اما من میدونم!....چشم دوخته ام به خاستگاه کلماتش...به دستانش...به کتابِ حافظ روی میز...حافظ؟....برش میدارم....میگویم:...برای توست؟...با لبخند میگوید: برای توست!...میگیرم سمتش...:میخونی؟....میخواند..:.&quot;یوسف گم گشته باز آید به...&quot;&lt;BR&gt;نگاه میکنمش...به لیوانش...به میز...به اطراف...به دست هایش...به پایه ی صندلی...میشناسمش...خیلی وقت است....همیشه میشناختمش...میدانستم زمان را،مکان را...همه چیز را میدانستم...از همان اول...تنها کمی گیج شده بودم...زمان از دستم در رفته بود...اتفاقی بود که در سه زمان برایم افتاده بود...زمانی در فال قهوه ام....زمانی در یک کافه...و حالا دوباره داشت تکرار میشد...به روبه رویم خیره شدم...به او که حالا آنجا نشسته بود و داشت شعر میخواند...میدانستم خوابم...اما فکر کردم که تا پایان این شعر هنوز فرصتی باقی ست برای آنجا بودن....به این فکر میکردم که چه قیمتی میتوانم بگذارم برای چنین خوابی که هم خاطره دارد..هم کتابِ حافظ ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 03:22:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>barfiee</dc:creator>
<guid>http://barfiee.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>O--&gt;</title>
<link>http://barfiee.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>من میگویم زن اگر زن باشد،از دوستت دارم گفتن نمی ترسد 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو میگویی خوش یه حال زنی که عاشق مردی نباشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذار دنبالت بدوند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من نمیفهمم،این که داری ازش حرف میزنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی ست یا مسابقه ی اسب دوانی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نمیفهمم،چرا هیچ کس برنمیدارد بنویسد از مردها؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از چشم ها و صدا و دست هایشان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مگر ما به اتکای همین دست ها،همین آغوش ها و همین نگاه ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در بزنگاه های زنده گی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر پا نمانده ایم؟..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+&lt;A href=&quot;http://valoog.persianblog.ir/post/202/&quot;&gt;اینج&lt;/A&gt;ا خواندم...با قلم شاهکار ِ نسیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;++  -...:زن یا مرد؟   +...:هیچ کدام..زن با مرد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Apr 2012 19:24:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>barfiee</dc:creator>
<guid>http://barfiee.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بچه من با تو زندگی کردم</title>
<link>http://barfiee.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>+رمز برای خواننده های ثابت هست،هر کس مایل بود براش خواهم فرستاد :) </description>
<pubDate>Fri, 13 Apr 2012 14:45:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>barfiee</dc:creator>
<guid>http://barfiee.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز از نو...</title>
<link>http://barfiee.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا زمانی که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو به این خنده ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باور داشته باشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی وقفه خواهم خندید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتا با چشم های بسته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیرِ باران&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...نه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ناامیدت نمیکنم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                              &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 270px; HEIGHT: 367px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/23624605230715266978.jpg&quot; width=401 height=542&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;پ.ن: ای همان کس که خودت بهتر میدانی کیستی، ب ن و ی س. . . چشمم خشکید به جای خالیِ کلماتت روی این صفحه ی سفید..!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Apr 2012 03:02:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>barfiee</dc:creator>
<guid>http://barfiee.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهارش پیداست...</title>
<link>http://barfiee.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>میگم ازین مغز خالیِ خاک گرفته چه توقعی میشه داشت جز گرد و خاک؟&lt;BR&gt;اما میگه بنویس&lt;BR&gt;اومدم گرد و خاک کنم...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...زیر لب میگم نودووو یک...نود،و یک....نودو یک....مهسا خنده ش میگیره...میگه سال قشنگیه! اسمش قشنگه! نود که عدد کامله،یک هم که یه عددِ اوله! پس قشنگه!...به چشم های گردالیش نگاه میکنم...&lt;BR&gt;باور میکنمش...لااقل سعی میکنم... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیشب خیلی دیر خوابیدم...یعنی اصلن دلم نمیخواست که بخوابم...دلم نمیومد اسفند تموم شه...دلم نمیومد خدافظی کنم باهاش تا یازده تا سی روزِ دیگه که برمیگرده...&lt;BR&gt;ساعتِ ۷:۰۷ گوشی رو کوک کرده بودم...چشمام نصفه نیمه و سخت باز میشه...&lt;BR&gt;یه طرف موهای کوتاه شدمو با کش میبندم...هی به قیافه ی نیلوفر مو کوتاه توی آینه میخندم...اما نه مامان،نه مهسا،نه بابک نمیخندن بهش...پدر با دیدن موهاش سکوت کرد و سیامک گفت خودت دوسش داری؟قشنگه...&lt;BR&gt;۲۲ثانیه به تحویل سال..با عجله شمع های توی سفره هفت سین رو روشن میکردم..دستام میلرزه...&lt;BR&gt;صدای توپ میاد&lt;BR&gt;بهت زده ام&lt;BR&gt;و سعی میکنم خالی بشم&lt;BR&gt;از اتفاقای ۹۰&lt;BR&gt;از دوری&lt;BR&gt;از حرفای این مردی که نشسته روبه روی کاناپه ی خالی،توی تلوزیون&lt;BR&gt;و با بهار نو بشم...&lt;BR&gt;به هم قول دادیم که با بهار نو بشیم&lt;BR&gt;۹۱ رو دوسش داشته باشیم&lt;BR&gt;با هم قشنگش کنیم...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امید چیز خوبیه که میشه داشت...و گاهی تنها چیزیه که میشه داشت...امـــیدوارم سال ۹۱ برای ایران پر از نیکی باشه...&lt;BR&gt;به یادتون بودم...به یاد همه ی شمایی که گوشه ی بلاگم جا دارین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;بهارِ قشنگتون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;             &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                           دل انگـــیز :)&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;               &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://img4up.com/up2/65740283433442053687.jpg&quot; width=444 height=503&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Mar 2012 02:19:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>barfiee</dc:creator>
<guid>http://barfiee.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

