تبليغاتX
!حرف هایی از جنس برف - نه..پرس و جو مکن...حالم خوب است


!حرف هایی از جنس برف

زنگ زدی و گفتی بعد از ناهار می آیی...جمعه بود...تا رسیدی به همه سلام کردی و رفتی سمت اتاقم..لباس هایت را سبک کردی و نشستی رو به رویم...چشم هایم آرایش داشت...اما تو به رنگ سایه ام توجه نمیکردی...به خود چشمهایم خیره شده بودی..و همه ی زحمات من جلوی آینه بیهوده شد... در برابر چشم های گریزان من لبخند محوی داشتی..میدانستم در سرت چه میگذشت..حرف نمیزدم...از برادر زاده ی کوچکت گفتی..که میخواهد با من عروس شود...دراز کشیدی روی تختم...گفتی فکر میکنی که آلزایمر گرفته ای...که هی فراموش میکنی همه چیز را..گفتی که ماهی قرمز شده ای..چون ماهی قرمز حافظه ندارد...و من به این فکر میکردم که چقدر از حرف های دیشبمان یادت مانده...لحظه ای چشمهایت ایستاد روی تخته ام...تخته ام که حالا سفید بود...که از کلماتش تنها سایه ای پر ابهام بر جای مانده بود...چشمهایت سفیدتر شد و لبخندت کج تر...سردم بود...پتو را پیچیدم دورم...گفتی عکس آن شعری که روی تخته ام بود را میخواهی...بی هیچ حرفی فرستادم...هی خواندی و گفتی چقدر دوستش داری...و گفتی دیشب هم آلزایمر گرفته بودی و هرچه فکر کردی یادت نمی آمد که شعر روی تخته ی من چه بود...خودت را کنارتر کشیدی و گفتی تو هم دراز بکش...هر دو به سقف خیره شدیم...به قاب عکس بالای تختم اشاره کردی...دو صندلی و یک میز پر از برف...گفتی چقدر برف این تو خوب است!...کاش من و تو هم آنجا بودیم...خندیدم و گفتم اوهوم!...دوباره سکوت کردیم...سرم پر بود از فکر...حتا دیشب و آن فریادهای فرو خورده در بالش..تنها ذره ای از سنگینی اش را کم کرده بود...پشتم را کردم بهت...لمس انگشت هایت را میان موهایم احساس میکردم...دیشب زنگ زدی تا درد دل هایم را گوش کنی...اما من..هی حرفهایم را فرو داده بودمو از هر دری گفته بودم جز درد دلم...جز آنکه بگویم گیر کرده ام بین دو راهی که هیچ انتخاب دیگری برایم نگذاشته...هی مادر آمد توی اتاقم و پی جوی حالم شد..و هی من بی ربط جواب دادم و خواهش کردم تنها باشم...تو هم که رفتی..چراغ را خاموش کردم...دستمال برداشتم و تمام نوشته های تخته ام را با عصبانیت پاک کردم...بعد خودم را انداختم روی تختم و...زمانی که سرم را از توی بالشم بلند کردم نیمه های شب بود...تا امروز که آمدی تا دوباره بگویی از هیچ چیز نمیپرسی..نمیخواهی که حرف بزنیم...آمدی که فقط به چشمهایم نگاه کنی...انگار همین کافی بود برای اینکه بفهمی حالم چطور است...برگشتم سمتت...خیره شدم به صورتت...خندیدی..خنده هایت صدادار بود..مرا به خنده می انداخت...گفتم دیوانه..چرا میخندی...گفتی نمی دانم!...گفتم اما من میدانم این حال های نمیدانم را....و به خنده ی تو خندیدم...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت توسط نیـلوفر| |


Design By : Night Skin