گاهی یادمان میرود که کجای این زنده گی بودیم...یا چه کسی بودیم...یا چه کسانی در کنارمان بودند....گاهی حتا قدم برداشتنت برای رسیدن به جایی که در گذشته ای نه چندان دور برایت هدف بوده دیگر عادت میشود...حتا حس میکنی قدم هایت خودشان میروند...گاهی یادت میرود در کنار کسی هستی و نقشی هرچند کوچک در زنده گی اش پیدا کرده ای...یادت میرود که به فکر یادت در او باشی....هی همه چیز برایت رو به عادت میرود و بعد...حسی پیدا میشود که قبلن شاید درونت نبوده..یعنی بوده و تو با همان عادتت هی بی تفاوت از کنارش میگذشتی...مینشینی یک گوشه و با خودت فکر میکنی چند مدت گذشته که تو نبودی...و به این نتیجه میرسی که در اصل او" نبوده...و بعد به آخرین مکالمه تان فکر میکنی...و کم کم همه چیز برایت تداعی خواهد شد...هی فکر میکنی لحنش متفکر نبود؟...سرد نبود؟...زیاد ساکت نبود؟....بعد هی فکرت مشغول می شود...یک چیزی توی دلت که نه،یک جایی نزدیک قلبت،وسط قفسه سینه ات،هی وول میخورد انگار...بعد هی حس میکنی نفست میگیرد...سعی میکنی از ته نفس بکشی اما نمیشود...بعد قلبت شمرده شمرده میتپد و یک جور حس خاص ناخوب پمپاژ میکند به تمام بدنت و....اصلن چرا من اینها را میدانم؟....فقط میخواستم بگویم اگر چنین حسی به سراغ آدم بیاید یعنی یک جای کار دارد لنگ میزند...شاید یادت رفته که مهربانی از روی وظیفه نیست...او میفهمد نوع مهربانی تو را...این تویی که با مهربانی او را آرام میکنی و او در عوض تو را دوست خواهد داشت،درست به اندازه ی جایگاهی که در زنده گیش برای خودت باز کرده ای...این به تو نیرو میدهد تا ادامه دهی...
گاهی یادمان میرود این حس ها میتوانند نایاب تر از آن چیزی باشند که بتوان فکرش را کرد....گاهی یادمان میرود که چقدر زود دیر میشود...
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت
توسط نیـلوفر| |