!حرف هایی از جنس برف
میخواهم به جایی دور خیره شوم میخواهم سیگاری بگیرانم میخواهم یک لحظه به این لحظه بیاندیشم... ایا میان آن همه اتفاق من از سر اتفاق زنده ام هنوز؟ ... دلم برایت تنگ شده عمو خسرو..... از پله ها که پایین می آمدیم سوز می آمد..دست هایم را فرو بردم توی جیب های سووییشرتم...روی آخرین پله بود که ایستادم و با تعجب خیره ماندم به هدیه ای بزرگ و غیر منتظره از سوی آشنایی مهربان...در شیشه ای دانشکده که قاب شده بود و تویش پر شده بود از هوای برفی و دانه های ریز برفـــــــــــــــ !... پ.ن: از خوابی عمیق -حوالی آتش- در شبی که اولین برف سال بارید بارید بارید و با خودش هرچه صداست پایین آورد از پرده برداشتن از یک خیابان سفید در صبحی غافلگیر... تنها سکوت تو مانده که دهانم را گرفته شهر را گرفته و هنوز پشت پنجره خیره مانده است اگر بخواهم یک مشت برف کنار بگذارم برای بهار بعد،تابستان بعد کجا امن تر از یقه ی بی خبر پیراهنت؟ برای فریادهایت شعر دیگری خواهم نوشت... کنار هم هستیم و نه دیگر مقابل هم راهمان را انتخاب کردیم گاهی که دل هایمان نزدیک تر میشود دست هایمان برای گرفتن دست دیگری بالا می آید اولین تماس یک انگشت... و سپس عبور یک عابر درست از میان ما..!
گاهی یادمان میرود این حس ها میتوانند نایاب تر از آن چیزی باشند که بتوان فکرش را کرد....گاهی یادمان میرود که چقدر زود دیر میشود...
ماشین را پارک کرده بودم و پباده میرفتم سمت دانشگاه...هی به آسمانِ سایه روشن لبخند کج زدم و هی خوشم آمد از برج میلادِ محو شده پشت ابرها...از دروازه ی بلند ورودی دانشگاه که رد شدم دیدم چقدر آرام و خلوت شده...آخرین امتحان بود...اما از دیشبش به پیشواز جشن آزادی ام رفته بودم و چای به دست کتاب خوردم و وقت آرایشگاه گرفتم و برای دیدن نوزاد ۴روزه ی برادرِ دوستم هی نقشه های رنگارنگ کشیدم...تنها توی نیم ساعت جزوه را خواندیم و تا پشت در کلاس هم دوره کردیم...اما هی سر جلسه نگاه های من بود و سر تکان دادن های آزاده و خندیدن های مثلن خورده شده مان...
حالا
.
.
.
برای خنده هایت

| Design By : Night Skin |

