تبليغاتX
!حرف هایی از جنس برف


!حرف هایی از جنس برف

این روزها عجیبند...همه چیز مثل یک دومینو پشت هم  اتفاق می افتد...یک لحظه خنکا است و سایه، و لحظه ای بعد نور و نور که هیچ دوستش ندارم...اما باران که باشد،به قول شاعر می ماند خواب و خاطره و حرفی میان گفت و لطف آدمی با سکوت...گاهی در میان سکوت مدام صدایی می آید مثل کوبیده شدن در...اما من منتظر چیزی نیستم،مگر سفر بابک که بلیطش می گوید دور نیست....سرماخوردگی هم خیلی بی مناسبت است این روزها...چشم که میچرخانی همه جا پر از دستمال کاغذی ست و هی هوا بوی سوپ میدهد و همه چیز مزه ی شربت دیفین هیدرامین...بُعد عجیبش هم اینجاست که از آنجایی که نمیتوانی هیچ کجا بروی هی دعوت میشوی به جاهای خوب و میان آدم های بهتر و جمع دوستان قدیمی، و در عوض تنها چیزی که نصیبت میشود متر کردن لحظه هاست و تصورشان که در آن لحظه چه کار میکنند،و لابد خیلی هم خوش میگذرد....راستی،ولنتاین کی بود؟...نتوانستم بروم بیرون میان دو نفری ها و بسته های هدیه و هوای قرمز قدم بزنم...تمام عشق من امسال در جعبه ی قلبی شکل شکلاتِ شیری و شیرینی که مادر برایم گرفت جا شد....چه باید نوشت از این روزها...این روزهای  مبثوت،مسکون....وسکوتی که موج میخورد در جو خالی اتاقم که دوستش دارم،اما نه سکون را....میخواهم این دکلمه مانند ضربان های پیوسته و بی وقفه ی قلبم در گوشم تکرار شود...

میخواهم به جایی دور خیره شوم

میخواهم سیگاری بگیرانم

میخواهم یک لحظه به این لحظه بیاندیشم...

ایا میان آن همه اتفاق

من از سر اتفاق زنده ام هنوز؟ ...

 

 

دلم برایت تنگ شده عمو خسرو.....

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت توسط نیـلوفر| |

گاهی یادمان میرود که کجای این زنده گی بودیم...یا چه کسی بودیم...یا چه کسانی در کنارمان بودند....گاهی حتا قدم برداشتنت برای رسیدن به جایی که در گذشته ای نه چندان دور برایت هدف بوده دیگر عادت میشود...حتا حس میکنی قدم هایت خودشان میروند...گاهی یادت میرود در کنار کسی هستی و نقشی هرچند کوچک در زنده گی اش پیدا کرده ای...یادت میرود که به فکر یادت در او باشی....هی همه چیز برایت رو به عادت میرود و بعد...حسی پیدا میشود که قبلن شاید درونت نبوده..یعنی بوده و تو با همان عادتت هی بی تفاوت از کنارش میگذشتی...مینشینی یک گوشه و با خودت فکر میکنی چند مدت گذشته که تو نبودی...و به این نتیجه میرسی که در اصل او" نبوده...و بعد به آخرین مکالمه تان فکر میکنی...و کم کم همه چیز برایت تداعی خواهد شد...هی فکر میکنی لحنش متفکر نبود؟...سرد نبود؟...زیاد ساکت نبود؟....بعد هی فکرت مشغول می شود...یک چیزی توی دلت که نه،یک جایی نزدیک قلبت،وسط قفسه سینه ات،هی وول میخورد انگار...بعد هی حس میکنی نفست میگیرد...سعی میکنی از ته نفس بکشی اما نمیشود...بعد قلبت شمرده شمرده میتپد و یک جور حس خاص ناخوب پمپاژ میکند به تمام بدنت و....اصلن چرا من اینها را میدانم؟....فقط میخواستم بگویم اگر چنین حسی به سراغ آدم بیاید یعنی یک جای کار دارد لنگ میزند...شاید یادت رفته که مهربانی از روی وظیفه نیست...او میفهمد نوع مهربانی تو را...این تویی که با مهربانی او را آرام میکنی و او در عوض تو را دوست خواهد داشت،درست به اندازه ی جایگاهی که در زنده گیش برای خودت باز کرده ای...این به تو نیرو میدهد تا ادامه دهی...
گاهی یادمان میرود این حس ها میتوانند نایاب تر از آن چیزی باشند که بتوان فکرش را کرد....گاهی یادمان میرود که چقدر زود دیر میشود...
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت توسط نیـلوفر| |

۷اِ صبح...صدای زنگ گوشی..هوای تاریک...هی چشم هایم باز شد و آخرین چیزهایی که دید ثبت کرد و روی هم افتاد...خیلی دوست دارم چشم هایم را که باز میکنم ببینیم هوا گرگ و میش است و سایه ی تاریکش پهن شده کف اتاق و کلی وقت برای زیر پتو ماندن و خوابیدن مانده...امروز هم همه چیز محیا بود برای آن خواب های گران سحرگاهی، به جز زمان!...حاضر بودم یک ساعت ترافیکِ همت را تحمل کنم اما کمی بیشتر در تخت خواب گرم ونرمم بمانم و از زیر پتو جُم نخورم...ووو...ووو...دستم را دراز کردم و گوشی را گرفتم جلوی صورتم و یک چشمی خیره شدم به صفحه اش...آزاده است...نوشته عینکم شکست...یاد آن بعد از ظهری افتادم که از جلوی کلیسای پل کریمخان تا بالای میرزای شیرازی پیاده رفتیم برای گرفتن عینک...از آزاده پرسیده بودم مطب دکترت کجاست و او هم گفته بود همان اولای میرزای شیرازی...اما هی میرفتیم و نمیرسیدیم و توی آن سربالایی از تشنگی و تنگیِ نفس و خنده هایی که امان هر دوتاییمان را بریده بود داشتیم تلف میشدیم که بلخره مطب معهود پیدا شد و در راه برگشت هم شوق و ذوق آزاده برای نگاه کردن عینک روی چشم هایش در هر جسم بازتابنده خستگی آن پیاده روی طولانی را از تنمان در آورد...بماند که با عینک روی چشم هایش به مجسمه ی گوزنی اشاره کرد و گفت زرافه اَرو!..و سوتی اش چقدر سوژه شد برایمان!...حالا عینک پر ماجرا شکسته بود...خواب از چشم هایم پرید..
ماشین را پارک کرده بودم و پباده میرفتم سمت دانشگاه...هی به آسمانِ سایه روشن لبخند کج زدم و هی خوشم آمد از برج میلادِ محو شده پشت ابرها...از دروازه ی بلند ورودی دانشگاه که رد شدم دیدم چقدر آرام و خلوت شده...آخرین امتحان بود...اما از دیشبش به پیشواز جشن آزادی ام رفته بودم و چای به دست کتاب خوردم و وقت آرایشگاه گرفتم و برای دیدن نوزاد ۴روزه ی برادرِ دوستم هی نقشه های رنگارنگ کشیدم...تنها توی نیم ساعت جزوه را خواندیم و تا پشت در کلاس هم دوره کردیم...اما هی سر جلسه نگاه های من بود و سر تکان دادن های آزاده و خندیدن های مثلن خورده شده مان...

از پله ها که پایین می آمدیم سوز می آمد..دست هایم را فرو بردم توی جیب های سووییشرتم...روی آخرین پله بود که ایستادم و با تعجب خیره ماندم به هدیه ای بزرگ و غیر منتظره از سوی آشنایی مهربان...در شیشه ای دانشکده که قاب شده بود و تویش پر شده بود از هوای برفی و دانه های ریز برفـــــــــــــــ !...

پ.ن:

از خوابی عمیق

-حوالی آتش-

در شبی که اولین برف سال بارید

بارید

بارید

و با خودش هرچه صداست پایین آورد

از پرده برداشتن از یک خیابان سفید

در صبحی غافلگیر...

تنها سکوت تو مانده

که دهانم را گرفته

شهر

را گرفته

و هنوز پشت پنجره خیره مانده است


حالا

اگر بخواهم یک مشت برف کنار بگذارم

برای بهار بعد،تابستان بعد

کجا امن تر از یقه ی بی خبر پیراهنت؟
.
.
.
برای خنده هایت

برای فریادهایت

شعر دیگری خواهم نوشت...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت توسط نیـلوفر| |

حالا

کنار هم هستیم

و نه دیگر مقابل هم

راهمان را انتخاب کردیم

گاهی که دل هایمان نزدیک تر میشود

دست هایمان برای گرفتن دست دیگری بالا می آید

اولین تماس یک انگشت...

و سپس عبور یک عابر

درست از میان ما..!

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت توسط نیـلوفر| |


Design By : Night Skin