تبليغاتX
!حرف هایی از جنس برف


!حرف هایی از جنس برف

گاهی یادمان میرود که کجای این زنده گی بودیم...یا چه کسی بودیم...یا چه کسانی در کنارمان بودند....گاهی حتا قدم برداشتنت برای رسیدن به جایی که در گذشته ای نه چندان دور برایت هدف بوده دیگر عادت میشود...حتا حس میکنی قدم هایت خودشان میروند...گاهی یادت میرود در کنار کسی هستی و نقشی هرچند کوچک در زنده گی اش پیدا کرده ای...یادت میرود که به فکر یادت در او باشی....هی همه چیز برایت رو به عادت میرود و بعد...حسی پیدا میشود که قبلن شاید درونت نبوده..یعنی بوده و تو با همان عادتت هی بی تفاوت از کنارش میگذشتی...مینشینی یک گوشه و با خودت فکر میکنی چند مدت گذشته که تو نبودی...و به این نتیجه میرسی که در اصل او" نبوده...و بعد به آخرین مکالمه تان فکر میکنی...و کم کم همه چیز برایت تداعی خواهد شد...هی فکر میکنی لحنش متفکر نبود؟...سرد نبود؟...زیاد ساکت نبود؟....بعد هی فکرت مشغول می شود...یک چیزی توی دلت که نه،یک جایی نزدیک قلبت،وسط قفسه سینه ات،هی وول میخورد انگار...بعد هی حس میکنی نفست میگیرد...سعی میکنی از ته نفس بکشی اما نمیشود...بعد قلبت شمرده شمرده میتپد و یک جور حس خاص ناخوب پمپاژ میکند به تمام بدنت و....اصلن چرا من اینها را میدانم؟....فقط میخواستم بگویم اگر چنین حسی به سراغ آدم بیاید یعنی یک جای کار دارد لنگ میزند...شاید یادت رفته که مهربانی از روی وظیفه نیست...او میفهمد نوع مهربانی تو را...این تویی که با مهربانی او را آرام میکنی و او در عوض تو را دوست خواهد داشت،درست به اندازه ی جایگاهی که در زنده گیش برای خودت باز کرده ای...این به تو نیرو میدهد تا ادامه دهی...
گاهی یادمان میرود این حس ها میتوانند نایاب تر از آن چیزی باشند که بتوان فکرش را کرد....گاهی یادمان میرود که چقدر زود دیر میشود...
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 1:11 توسط نیـلوفر| |

۷اِ صبح...صدای زنگ گوشی..هوای تاریک...هی چشم هایم باز شد و آخرین چیزهایی که دید ثبت کرد و روی هم افتاد...خیلی دوست دارم چشم هایم را که باز میکنم ببینیم هوا گرگ و میش است و سایه ی تاریکش پهن شده کف اتاق و کلی وقت برای زیر پتو ماندن و خوابیدن مانده...امروز هم همه چیز محیا بود برای آن خواب های گران سحرگاهی، به جز زمان!...حاضر بودم یک ساعت ترافیکِ همت را تحمل کنم اما کمی بیشتر در تخت خواب گرم ونرمم بمانم و از زیر پتو جُم نخورم...ووو...ووو...دستم را دراز کردم و گوشی را گرفتم جلوی صورتم و یک چشمی خیره شدم به صفحه اش...آزاده است...نوشته عینکم شکست...یاد آن بعد از ظهری افتادم که از جلوی کلیسای پل کریمخان تا بالای میرزای شیرازی پیاده رفتیم برای گرفتن عینک...از آزاده پرسیده بودم مطب دکترت کجاست و او هم گفته بود همان اولای میرزای شیرازی...اما هی میرفتیم و نمیرسیدیم و توی آن سربالایی از تشنگی و تنگیِ نفس و خنده هایی که امان هر دوتاییمان را بریده بود داشتیم تلف میشدیم که بلخره مطب معهود پیدا شد و در راه برگشت هم شوق و ذوق آزاده برای نگاه کردن عینک روی چشم هایش در هر جسم بازتابنده خستگی آن پیاده روی طولانی را از تنمان در آورد...بماند که با عینک روی چشم هایش به مجسمه ی گوزنی اشاره کرد و گفت زرافه اَرو!..و سوتی اش چقدر سوژه شد برایمان!...حالا عینک پر ماجرا شکسته بود...خواب از چشم هایم پرید..
ماشین را پارک کرده بودم و پباده میرفتم سمت دانشگاه...هی به آسمانِ سایه روشن لبخند کج زدم و هی خوشم آمد از برج میلادِ محو شده پشت ابرها...از دروازه ی بلند ورودی دانشگاه که رد شدم دیدم چقدر آرام و خلوت شده...آخرین امتحان بود...اما از دیشبش به پیشواز جشن آزادی ام رفته بودم و چای به دست کتاب خوردم و وقت آرایشگاه گرفتم و برای دیدن نوزاد ۴روزه ی برادرِ دوستم هی نقشه های رنگارنگ کشیدم...تنها توی نیم ساعت جزوه را خواندیم و تا پشت در کلاس هم دوره کردیم...اما هی سر جلسه نگاه های من بود و سر تکان دادن های آزاده و خندیدن های مثلن خورده شده مان...

از پله ها که پایین می آمدیم سوز می آمد..دست هایم را فرو بردم توی جیب های سووییشرتم...روی آخرین پله بود که ایستادم و با تعجب خیره ماندم به هدیه ای بزرگ و غیر منتظره از سوی آشنایی مهربان...در شیشه ای دانشکده که قاب شده بود و تویش پر شده بود از هوای برفی و دانه های ریز برفـــــــــــــــ !...

پ.ن:

از خوابی عمیق

-حوالی آتش-

در شبی که اولین برف سال بارید

بارید

بارید

و با خودش هرچه صداست پایین آورد

از پرده برداشتن از یک خیابان سفید

در صبحی غافلگیر...

تنها سکوت تو مانده

که دهانم را گرفته

شهر

را گرفته

و هنوز پشت پنجره خیره مانده است


حالا

اگر بخواهم یک مشت برف کنار بگذارم

برای بهار بعد،تابستان بعد

کجا امن تر از یقه ی بی خبر پیراهنت؟
.
.
.
برای خنده هایت

برای فریادهایت

شعر دیگری خواهم نوشت...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 23:13 توسط نیـلوفر| |

حالا

کنار هم هستیم

و نه دیگر مقابل هم

راهمان را انتخاب کردیم

گاهی که دل هایمان نزدیک تر میشود

دست هایمان برای گرفتن دست دیگری بالا می آید

اولین تماس یک انگشت...

و سپس عبور یک عابر

درست از میان ما..!

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 23:27 توسط نیـلوفر| |

خیلی خوب است که آدم به موقع برسد...خوب است که به موقع برسد به اتوبوس..به موقع برسد سر قرارش...به موقع برسد خانه...به موقع برسد به کسی...خیلی خوب است اگر آدم به موقع برسد به کسی...آنقدر به موقع که آن آدم احساس کند خدا تو را برایش فرستاده...زود برسد یا دقیقن سر بزنگاه مهم نیست...فقط دیر نرسد ....نوش دارو نشود بعد از مرگ سهراب...هر چقدر هم که بعدش دلش بسوزد و غصه بخورد دیگر آن آدم،آدم نمیشود...شاید اصلن آنقدر دیر شود که آن آدم بسوزد و زندگی اش ته بگیرد...آنقدر دیر شود که دیگر دست و پا نزند فقط آرام روی آب شنا کند..بدون تقلا...یا شاید آنقدر سرد و گرم شود که بشکند...یا آبی شود و بریزد...یا،فقط دیگر آن آدم گذشته نباشد...بد است...همه اینها خیلی بد است...اما بدتر از این نیست که همان آدمی باشی که دیر کرده باشد...وحشتناک است...دردش را میگویم...
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 1:33 توسط نیـلوفر| |

دلم میخواهد بنویسم...نمیدانم چرا...اما هرچه فکر میکنم،جز اشکالی دور و رویدادهایی پراکنده چیزی از نظرم نمیگذرد...

نمیدانم چرا دلم میخواهد بنویسم...
که این روزها سلام های ناشناس زیادی میشنوم و هی نگاه خیره و پرسش آلود آزاده را میبینم ولی باز لبخند میزنم و سلام میدهم...مثل آن روز که شنیدم کسی سلام میکند...سرم را بلند میکنم...چهره ی قاب شده ی دختری با موهای مشکی میبینم که کلی به خودش رسیده و لبخند به لب دارد...نگاه آزاده می چرخد سمت من و نزدیک گوشم زمزمه میکند کیه؟...خیره میمانم به روبه رویم...جزئیات صورتش را در حافظه ام سرچ میکنم...هیچ فایلی به دست نمی آید..هنوز هم دارد میخندد...لبخند میزنم...میگویم خوبی؟...کمی می ایستد...پس از چند ثانیه ی کوتاه ساعتش را می خواند و با عجله میگوید کلاسم شروع شد!...خداحافظی کوتاهی میکند و با سرعت دور میشود...سرم را برمیگردانم سمت آزاده...خیره نگاهم میکند...با تعجب میپرسد کی بود؟؟...میگویم که نمیدانم...میخندم و ادامه میدهم:شاید یک دوست ناآشنا!...

یا آن روزی که پسرک کوچک فال فروش آمد ایستاد روبه رویم...به دستهای کوچکش که کاغذهای فال رنگی را مشت کرده بودند نگاه کردم...آنقدر کوچک بود که باید خم میشدم تا صورتش را از مقابل میدیدم،نه از بالا...نشستم روی زانوهایم و هد ستم را برداشتم...گفت:...خاله فال میخری من برم غذا بخرم؟...هوا سرد بود...دستم را از جیبم درآوردم و به هوای دیدن فال ها گذاشتم روی دستش...گفتم:...یکی از جیب های کیفمو باز میکنیم اگه توش پول داشت همش مال تو...اگه نداشت نمیخرم،خب؟...کمی روی پاهایش جابه جا شد و سرش را داد عقب و گفت:..اشکالی نداره...کیفم را گذاشتم روی زانوهایم و زیپ بالایی اش را باز کردم...دانه دانه اسکناس ها را برداشتم،صاف کردیم و شمردیم...گاهی که اشتباه میشمرد با جدیت ابروهایم را میدادم بالا و میگفتم نخیـــر! و پسرک ریسه میرفت...بازی بازی بلخره پول شمردنمان تمام شد...هی اصرار کرد که خاله یه فالم بردار!...گفتم:..تو برام بردار....با انگشت های دست دیگرش از بالا یک به یک برگه ها را ورق میزد و میگفت:...این رنگی نه...این رنگی ام نه....بعد یک برگ سبز کشید بیرونو گفت:...بیا خاله!...و با دندان های نداشته اش لبخند زد توی صورتم...بعد از چند دقیقه رفت...باد انگار سیلی شده بود...در صف تاکسی صدای مردی دو نفر آن طرف تر می آمد که این کارها گداپروریست...و زنی چادری خیره شده بود به نیمرخم...آهنگ گوشی را پلی کردمو خیره شدم به انتهای خیابان...دیگر صدای هیچ چیزی نمی آمد...باید جواب مرد را میدادم...که شمردن پول ها بهانه بود تا منو پسرک با آنها بازی کنیم...که او بخندد و برای ثانیه ای هم که شده بدبختی هایش را فراموش کند...که استیصال مرا از صدای گرفته و لرزش احمقانه اش نفهمد...اما همیشه سکوت میکنم...اینبارهم...فقط سرما را بیشتر حس میکردم...لباس هایش کم بود...

یا مثلن آن شبی که خوابم نمیبرد...فکرم پر بود از امتحان عصر...که تاخانه خودم را نگه داشتم...در که باز شد تا خود اتاقم دویدم...یکراست رفتم سراغ آینه...رنگ پریده...موهای بالایی...مقنعه را از پشت سرم کشیدم...موهایم را باز کردم...آهنگ گذاشتم...پریدم...خندیدم...خندیدم...یک هفته بود نخندیده بودم....همیشه از سال کنکور همین بود...خنده های بلند بعد از امتحان..و پریدن های معروفم در مدرسه...روی پایم بند نبودم...نمیدانم چقدر گذشت...پاهایم خسته شده بود...میلرزید...نشستم روی زمین کنار تختم...یادم آمد روزی یکهو گفتم بالشم آغوش ندارد اما از تو با معرفت تر است...بالشم را برداشتم...چیزی توی چشم هایم میجوشید...صورتم را فرو بردم در خنکای بالش...شب آنقدر خوابم نبرد تا هم صحبتم پرسید که امتحان چه شد....
اما هرچه فکر میکنم،دیگر بعدش یادم نمی آید...

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 1:22 توسط نیـلوفر| |

مینشینم روی تخت...کتاب را میگیرم توی دستم...تصویر نویسنده اش روی جلد است..اما از زاویه ایست که تنها یک چشم و نوک بینی اش را میتوان دید...به شخصیت داستانش فکر میکنم که یک دلقک است...قیافه ی نویسنده را با بینی قرمزو بزرگی تصور میکنم که دارد رو به روی جمعیت نه چندان زیادی ادا در می آورد...بعضی با چشمانی نیمه باز و خمیازه نگاهش میکنند...و بعضی دیگر در حالی که لم داده اند توی صندلی هایشان و پاهایشان را ضربدری روی هم انداخته اند،گاهی با خنده هایی کوتاه دستان خود را به هم میزنند و خود را از صندلی بالاتر میکشند...تصور میکنم من هم در میان آنها هستم...دست راستم را تکیه گاه سرم قرار داده ام و با دقت نگاهش میکنم تا دست گیرم شود که ادای چه کسی یا چه چیزی را در می آورد...گاهی هم به مردی که کنارم نشسته و کلاه جالبی به سر دارد و گاه و بی گاه میخندد نگاهی می اندازم و لبخند میزنم...اما دلقلک تنها روی سن نیست...چند هم بازی دیگر هم دارد...و من هی آدم هایی که در سرم چرخ میزنند را جای آنها میبینم...با همان نقش های همیشگی در زندگی طبیعی..اما اینبار اغراق آمیزتر...حتا کسانی که شاید وجودشان چندان خوشایند نباشد هم هستند...اما آنها نقش های خوبی ندارند..و حتا از روی سن هم دوست دارند جوری به تو اشاره کنند...گوشی را برمیدارم و مینویسم:گاهی فکرا تو رو رها نمیکنن...آدمای توی فکرت خودشون رو به شخصیت های توی کتاب غالب میکنن..و تو،هی به این فکر میکنی که با احساسات یه دختر بازی کردی..و میفرستمش برای مهسا...مهسا میداند که آن دختری که گاهی مجهول میشود،خودم هستم...چند دقیقه بعد مهسا شعری میفرستد..من ندارم سر یاس/زیر بی حوصلگی های شب،دورادور/ضرب آهسته ی پاهای کسی می آید...و من سعی میکنم گوش کنم ببینم آیا صدایی می آید...یا مثلن ماشینی که صدای ترمزش آمد زنگ اینجا را میزند یا نه...مینویسم:سر یاس...خوبه که نداری..گلوم درد میکنه...سریعتر از دفعه ی قبل جواب میدهد که:چرا اینقد نا امید مگه چقده این زنده گی؟...مینویسم:آنقدر کوچک که هیچ گمشده ای را درش نیابی،و به همان چاهی بیفتی که بارها ازش پریده بودی...و میفرستم...جواب میدهد که یک حس خلا دارد...و من مهسا را تصور میکنم که با لباس های فضانوردی میان خلا معلق است..منویسم:اینجا زمینه،و ما مجذوب جاذبشیم،نگران نباش...و بعد ادامه میدهم:..دلم شانه هایی برای رها شدن از این بغض میخواد..و جلویش آدمکی میکشم که دارد از خنده میمیرد...و بعد بحثمان میکشد به جایی که اگر تا آخر عمر قرار باشد تنها بمانیم به قول مهسا به تیریج قبایمان هم بر نمیخورد..یا مثلن اگر عاشق یک پیرمرد شدیم آن وقت چه...بعد از اینکه مهسا کلی به موضوع های مورد بحثمان میخندد شب بخیر میکنیم و او میرود که بخوابد...گوشی را میگذارم زمین و دوباره کتاب را برمیدارم...اینبار با لبخند به شخصیت هایش فکر میکنم که صدای گوشی باز بلند میشود...فکر میکنم دوباره مهسا باشد که شماره ی ناآشنایی میبینم..بازش میکنم...نوشته سلام از لیلا خبر داری؟...فکر میکنم که اشتباهی زده و مثل همیشه جواب ندهم...اما فکر میکنم شاید شادی باشد که هزارو یک خط دارد و میخواهد مثل همیشه حال لیلا را از من بپرسد...مینویسم سلام،شما؟...در عرض یک دقیقه جواب میدهد که حسام است و از اینکه دوباره مزاحم شده شرمنده است..و اینکه طبق معمول با لیلا دعوایش شده و نمیداند او کجاست و حدس میزند خانه ی لعیا اینها باشد و اگر من پیدایش کردم به او بگویم...از کلمه ی"طبق معمول"اش خنده ام میگیرد...و با همان خنده مینویسم که اشتباه اسمس دادی برادر ولی به حق این شبای عزیز آشتی میکنی باهاش نگران نباش!...جواب میدهد عمرن!ولی تو هم جالبی خواهر...و من حس میکنم او هم وقتی داشته این کلمه ها را مینوشته لبخند به لب داشته...این بار جدی تر مینویسم..:اما این ریشو سیبیل چیزه دیگه ای میگن،از هیئت اومدیم خسته ایم،گفتیم جواب بدیم نمونی تو خماری داداش...و بعد با غرور دست میکشم به جای ریش و سیبیل های نداشته ام...میگوید گفتم خیلی باحالی که!..و من باز با همان ریش و سیبیل هایم میگویم که چاکریم،توام غمت نباشه بهش میرسی...جواب میدهد خیلی آقایی!...کی بیایم هیئتتون؟ کدوم سمتین؟...و بعد من تصور میکنم که آشپز هیئت هستم و میگویم ما که توی آشپزخونه ایم ولی هروقت اومدی قدمت سر چشم..و بعد گوشی را میگذارم پایین تخت و با خنده نیلوفری را در ذهنم تصور میکنم که ریش و سیبیل دارد و شاید تا آخر عمرش تنها بماند...
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1:55 توسط نیـلوفر| |

همه چیز در یک ثانیه اتفاق می افتد...

چشم های من روی کلمات تو خیره میماند

و قلبی که از تپش می ایستد

انگار که از اول قلبی در سینه نبوده...

اما

آغوشت که باز میشود

و صدای تو

 که میان تپش های کوبنده ی درون گوشم میپیچد

ساحلی میشود برای غریق بی نفس...

از گرمای وجودت

احیا میشوم

دستت را به من بده...

ببین

حالا آرامتر میکوبد درون سینه

کمی بیشتر حرف بزن

نگاه کن

خط های روی مانیتور

دیگر شکل کویر نیستند

حالا دارند کوه و جنگل می شوند...!

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 21:15 توسط نیـلوفر| |

 

غمگین باشی و دلتنگ

اما بخندی

ترکیبی میشود از حس هایی

که درون تو جمع شده اند

خاموش ترین آتشفشان ها هم

روزی سکوت خود را میشکنند..

خنده هایت را باور کنند یا اشک هایت را؟

حداقل آرام تر بخند..

کم کم دارد از این قهقهه های تلخ

 گریه ام میگیرد...!

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 22:58 توسط نیـلوفر| |

فقط نگاه کن و بعد هیچ چیز نپرس
به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص

به دوست داشتنم بین دوستش داری
به خواب رفتمت از گریه های تکراری

که میشود به رگ و پوست،از تو تیغ کشید
که میشود به تو چسبید و بعد جیغ کشید

که میشود وسط وان،دچار فلسفه شد
که زیر آب فرو رفت...واقعن خفه شد!

که میشود چمدانت شد و مسافر شد
میان دست تو سیگار بود و شاعر شد

که میشود وسط سینه ات مواد کشید
که بعد زیر پتو رفت و بعد داد کشید..

که دیر باشم و از چشمهات زود شوم
که مته در وسط مغز من عمود شود

که هی کشیده شوم،در کشاکشت بکشم
که هرچه بود و نخواهد بود،دود شود..

قرار بود همین امشب قرارمان باشد
که روز خوب تو در انتظارمان باشد

قرار شد که از این مستطیل در بروی
قرار شد به سفرهای دورتر بروی

قرار شد دل من،مُهر روی نامه شود
که در توهم این دودها ادامه شود

که به سلامتی جام بعدی و گیجی
که به سلامتی مرگ های تدریجی

که به سلامتی خواب های نیمه تمام..
که به سلامتی من که واقعن تنهام

که به سلامتی سال های در به دری
که به سلامتی تو...که راهی سفری

صدای گریه ی من پشت سال ها غم بود
صدای مته می آمد که توی مغزم بود..

دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم
که از خودم که تویی تا کجا فرار کنم..

غریبگی تنم در اتاق خوابی که..
به نیمه شب و فکر بی جوابی که..

به عشق،به توهم،به دود و شک،که تویی
به یک ترانه ی غمگین مشترک،که تویی

به حس تیره ی پشتت به لغزش ناخن
به فال های بد و خوب پشت یک تلفن

فرار میکنم از تو به تو،به "درد" شدن
به "گریه های نکرده"..به حس "مرد" شدن

فرار میکنم از هر سه شنبه ی مسموم..
فرار میکنم از یک جواب نامعلوم...

سوال کردن من از دلیل هایی که..
فرار میکنم از مستطیل هایی که...

فرار کردن از این چهار دیواری
به یک جهان غم انگیزتر...به بیداری

 

                                                                                        "سید مهدی موسوی"

 

پ.ن: من این خدا رو چقدر دوست داشته باشم خوبه؟... مرسی که انقد "هوامو" داری...هوای برفیم رو!! :)

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 19:25 توسط نیـلوفر| |

زنگ زدی و گفتی بعد از ناهار می آیی...جمعه بود...تا رسیدی به همه سلام کردی و رفتی سمت اتاقم..لباس هایت را سبک کردی و نشستی رو به رویم...چشم هایم آرایش داشت...اما تو به رنگ سایه ام توجه نمیکردی...به خود چشمهایم خیره شده بودی..و همه ی زحمات من جلوی آینه بیهوده شد... در برابر چشم های گریزان من لبخند محوی داشتی..میدانستم در سرت چه میگذشت..حرف نمیزدم...از برادر زاده ی کوچکت گفتی..که میخواهد با من عروس شود...دراز کشیدی روی تختم...گفتی فکر میکنی که آلزایمر گرفته ای...که هی فراموش میکنی همه چیز را..گفتی که ماهی قرمز شده ای..چون ماهی قرمز حافظه ندارد...و من به این فکر میکردم که چقدر از حرف های دیشبمان یادت مانده...لحظه ای چشمهایت ایستاد روی تخته ام...تخته ام که حالا سفید بود...که از کلماتش تنها سایه ای پر ابهام بر جای مانده بود...چشمهایت سفیدتر شد و لبخندت کج تر...سردم بود...پتو را پیچیدم دورم...گفتی عکس آن شعری که روی تخته ام بود را میخواهی...بی هیچ حرفی فرستادم...هی خواندی و گفتی چقدر دوستش داری...و گفتی دیشب هم آلزایمر گرفته بودی و هرچه فکر کردی یادت نمی آمد که شعر روی تخته ی من چه بود...خودت را کنارتر کشیدی و گفتی تو هم دراز بکش...هر دو به سقف خیره شدیم...به قاب عکس بالای تختم اشاره کردی...دو صندلی و یک میز پر از برف...گفتی چقدر برف این تو خوب است!...کاش من و تو هم آنجا بودیم...خندیدم و گفتم اوهوم!...دوباره سکوت کردیم...سرم پر بود از فکر...حتا دیشب و آن فریادهای فرو خورده در بالش..تنها ذره ای از سنگینی اش را کم کرده بود...پشتم را کردم بهت...لمس انگشت هایت را میان موهایم احساس میکردم...دیشب زنگ زدی تا درد دل هایم را گوش کنی...اما من..هی حرفهایم را فرو داده بودمو از هر دری گفته بودم جز درد دلم...جز آنکه بگویم گیر کرده ام بین دو راهی که هیچ انتخاب دیگری برایم نگذاشته...هی مادر آمد توی اتاقم و پی جوی حالم شد..و هی من بی ربط جواب دادم و خواهش کردم تنها باشم...تو هم که رفتی..چراغ را خاموش کردم...دستمال برداشتم و تمام نوشته های تخته ام را با عصبانیت پاک کردم...بعد خودم را انداختم روی تختم و...زمانی که سرم را از توی بالشم بلند کردم نیمه های شب بود...تا امروز که آمدی تا دوباره بگویی از هیچ چیز نمیپرسی..نمیخواهی که حرف بزنیم...آمدی که فقط به چشمهایم نگاه کنی...انگار همین کافی بود برای اینکه بفهمی حالم چطور است...برگشتم سمتت...خیره شدم به صورتت...خندیدی..خنده هایت صدادار بود..مرا به خنده می انداخت...گفتم دیوانه..چرا میخندی...گفتی نمی دانم!...گفتم اما من میدانم این حال های نمیدانم را....و به خنده ی تو خندیدم...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 1:45 توسط نیـلوفر| |


Design By : Night Skin