!حرف هایی از جنس برف
از پله ها که پایین می آمدیم سوز می آمد..دست هایم را فرو بردم توی جیب های سووییشرتم...روی آخرین پله بود که ایستادم و با تعجب خیره ماندم به هدیه ای بزرگ و غیر منتظره از سوی آشنایی مهربان...در شیشه ای دانشکده که قاب شده بود و تویش پر شده بود از هوای برفی و دانه های ریز برفـــــــــــــــ !... پ.ن: از خوابی عمیق -حوالی آتش- در شبی که اولین برف سال بارید بارید بارید و با خودش هرچه صداست پایین آورد از پرده برداشتن از یک خیابان سفید در صبحی غافلگیر... تنها سکوت تو مانده که دهانم را گرفته شهر را گرفته و هنوز پشت پنجره خیره مانده است اگر بخواهم یک مشت برف کنار بگذارم برای بهار بعد،تابستان بعد کجا امن تر از یقه ی بی خبر پیراهنت؟ برای فریادهایت شعر دیگری خواهم نوشت... کنار هم هستیم و نه دیگر مقابل هم راهمان را انتخاب کردیم گاهی که دل هایمان نزدیک تر میشود دست هایمان برای گرفتن دست دیگری بالا می آید اولین تماس یک انگشت... و سپس عبور یک عابر درست از میان ما..! نمیدانم چرا دلم میخواهد بنویسم... یا آن روزی که پسرک کوچک فال فروش آمد ایستاد روبه رویم...به دستهای کوچکش که کاغذهای فال رنگی را مشت کرده بودند نگاه کردم...آنقدر کوچک بود که باید خم میشدم تا صورتش را از مقابل میدیدم،نه از بالا...نشستم روی زانوهایم و هد ستم را برداشتم...گفت:...خاله فال میخری من برم غذا بخرم؟...هوا سرد بود...دستم را از جیبم درآوردم و به هوای دیدن فال ها گذاشتم روی دستش...گفتم:...یکی از جیب های کیفمو باز میکنیم اگه توش پول داشت همش مال تو...اگه نداشت نمیخرم،خب؟...کمی روی پاهایش جابه جا شد و سرش را داد عقب و گفت:..اشکالی نداره...کیفم را گذاشتم روی زانوهایم و زیپ بالایی اش را باز کردم...دانه دانه اسکناس ها را برداشتم،صاف کردیم و شمردیم...گاهی که اشتباه میشمرد با جدیت ابروهایم را میدادم بالا و میگفتم نخیـــر! و پسرک ریسه میرفت...بازی بازی بلخره پول شمردنمان تمام شد...هی اصرار کرد که خاله یه فالم بردار!...گفتم:..تو برام بردار....با انگشت های دست دیگرش از بالا یک به یک برگه ها را ورق میزد و میگفت:...این رنگی نه...این رنگی ام نه....بعد یک برگ سبز کشید بیرونو گفت:...بیا خاله!...و با دندان های نداشته اش لبخند زد توی صورتم...بعد از چند دقیقه رفت...باد انگار سیلی شده بود...در صف تاکسی صدای مردی دو نفر آن طرف تر می آمد که این کارها گداپروریست...و زنی چادری خیره شده بود به نیمرخم...آهنگ گوشی را پلی کردمو خیره شدم به انتهای خیابان...دیگر صدای هیچ چیزی نمی آمد...باید جواب مرد را میدادم...که شمردن پول ها بهانه بود تا منو پسرک با آنها بازی کنیم...که او بخندد و برای ثانیه ای هم که شده بدبختی هایش را فراموش کند...که استیصال مرا از صدای گرفته و لرزش احمقانه اش نفهمد...اما همیشه سکوت میکنم...اینبارهم...فقط سرما را بیشتر حس میکردم...لباس هایش کم بود... یا مثلن آن شبی که خوابم نمیبرد...فکرم پر بود از امتحان عصر...که تاخانه خودم را نگه داشتم...در که باز شد تا خود اتاقم دویدم...یکراست رفتم سراغ آینه...رنگ پریده...موهای بالایی...مقنعه را از پشت سرم کشیدم...موهایم را باز کردم...آهنگ گذاشتم...پریدم...خندیدم...خندیدم...یک هفته بود نخندیده بودم....همیشه از سال کنکور همین بود...خنده های بلند بعد از امتحان..و پریدن های معروفم در مدرسه...روی پایم بند نبودم...نمیدانم چقدر گذشت...پاهایم خسته شده بود...میلرزید...نشستم روی زمین کنار تختم...یادم آمد روزی یکهو گفتم بالشم آغوش ندارد اما از تو با معرفت تر است...بالشم را برداشتم...چیزی توی چشم هایم میجوشید...صورتم را فرو بردم در خنکای بالش...شب آنقدر خوابم نبرد تا هم صحبتم پرسید که امتحان چه شد.... چشم های من روی کلمات تو خیره میماند و قلبی که از تپش می ایستد انگار که از اول قلبی در سینه نبوده... اما آغوشت که باز میشود و صدای تو که میان تپش های کوبنده ی درون گوشم میپیچد ساحلی میشود برای غریق بی نفس... از گرمای وجودت احیا میشوم دستت را به من بده... ببین حالا آرامتر میکوبد درون سینه کمی بیشتر حرف بزن نگاه کن خط های روی مانیتور دیگر شکل کویر نیستند حالا دارند کوه و جنگل می شوند...! غمگین باشی و دلتنگ اما بخندی ترکیبی میشود از حس هایی که درون تو جمع شده اند خاموش ترین آتشفشان ها هم روزی سکوت خود را میشکنند.. خنده هایت را باور کنند یا اشک هایت را؟ حداقل آرام تر بخند.. کم کم دارد از این قهقهه های تلخ گریه ام میگیرد...! به دوست داشتنم بین دوستش داری که میشود به رگ و پوست،از تو تیغ کشید که میشود وسط وان،دچار فلسفه شد که میشود چمدانت شد و مسافر شد که میشود وسط سینه ات مواد کشید که دیر باشم و از چشمهات زود شوم که هی کشیده شوم،در کشاکشت بکشم قرار بود همین امشب قرارمان باشد قرار شد که از این مستطیل در بروی قرار شد دل من،مُهر روی نامه شود که به سلامتی جام بعدی و گیجی که به سلامتی خواب های نیمه تمام.. که به سلامتی سال های در به دری صدای گریه ی من پشت سال ها غم بود دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم غریبگی تنم در اتاق خوابی که.. به عشق،به توهم،به دود و شک،که تویی به حس تیره ی پشتت به لغزش ناخن فرار میکنم از تو به تو،به "درد" شدن فرار میکنم از هر سه شنبه ی مسموم.. سوال کردن من از دلیل هایی که.. فرار کردن از این چهار دیواری "سید مهدی موسوی" پ.ن: من این خدا رو چقدر دوست داشته باشم خوبه؟... مرسی که انقد "هوامو" داری...هوای برفیم رو!! :)
گاهی یادمان میرود این حس ها میتوانند نایاب تر از آن چیزی باشند که بتوان فکرش را کرد....گاهی یادمان میرود که چقدر زود دیر میشود...
ماشین را پارک کرده بودم و پباده میرفتم سمت دانشگاه...هی به آسمانِ سایه روشن لبخند کج زدم و هی خوشم آمد از برج میلادِ محو شده پشت ابرها...از دروازه ی بلند ورودی دانشگاه که رد شدم دیدم چقدر آرام و خلوت شده...آخرین امتحان بود...اما از دیشبش به پیشواز جشن آزادی ام رفته بودم و چای به دست کتاب خوردم و وقت آرایشگاه گرفتم و برای دیدن نوزاد ۴روزه ی برادرِ دوستم هی نقشه های رنگارنگ کشیدم...تنها توی نیم ساعت جزوه را خواندیم و تا پشت در کلاس هم دوره کردیم...اما هی سر جلسه نگاه های من بود و سر تکان دادن های آزاده و خندیدن های مثلن خورده شده مان...
حالا
.
.
.
برای خنده هایت

که این روزها سلام های ناشناس زیادی میشنوم و هی نگاه خیره و پرسش آلود آزاده را میبینم ولی باز لبخند میزنم و سلام میدهم...مثل آن روز که شنیدم کسی سلام میکند...سرم را بلند میکنم...چهره ی قاب شده ی دختری با موهای مشکی میبینم که کلی به خودش رسیده و لبخند به لب دارد...نگاه آزاده می چرخد سمت من و نزدیک گوشم زمزمه میکند کیه؟...خیره میمانم به روبه رویم...جزئیات صورتش را در حافظه ام سرچ میکنم...هیچ فایلی به دست نمی آید..هنوز هم دارد میخندد...لبخند میزنم...میگویم خوبی؟...کمی می ایستد...پس از چند ثانیه ی کوتاه ساعتش را می خواند و با عجله میگوید کلاسم شروع شد!...خداحافظی کوتاهی میکند و با سرعت دور میشود...سرم را برمیگردانم سمت آزاده...خیره نگاهم میکند...با تعجب میپرسد کی بود؟؟...میگویم که نمیدانم...میخندم و ادامه میدهم:شاید یک دوست ناآشنا!...
اما هرچه فکر میکنم،دیگر بعدش یادم نمی آید...
به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص
به خواب رفتمت از گریه های تکراری
که میشود به تو چسبید و بعد جیغ کشید
که زیر آب فرو رفت...واقعن خفه شد!
میان دست تو سیگار بود و شاعر شد
که بعد زیر پتو رفت و بعد داد کشید..
که مته در وسط مغز من عمود شود
که هرچه بود و نخواهد بود،دود شود..
که روز خوب تو در انتظارمان باشد
قرار شد به سفرهای دورتر بروی
که در توهم این دودها ادامه شود
که به سلامتی مرگ های تدریجی
که به سلامتی من که واقعن تنهام
که به سلامتی تو...که راهی سفری
صدای مته می آمد که توی مغزم بود..
که از خودم که تویی تا کجا فرار کنم..
به نیمه شب و فکر بی جوابی که..
به یک ترانه ی غمگین مشترک،که تویی
به فال های بد و خوب پشت یک تلفن
به "گریه های نکرده"..به حس "مرد" شدن
فرار میکنم از یک جواب نامعلوم...
فرار میکنم از مستطیل هایی که...
به یک جهان غم انگیزتر...به بیداری

| Design By : Night Skin |

