!حرف هایی از جنس برف
..تکاندن برف از آدم برفی؟... روی صندلی نشسته ام و تو نیز در صندلی کنارم آرام گرفته ای.. هوا گرم است.به سمت پنجره میروم و تا آخرین حد میگشایمش.. قدری مقابلش می ایستم و نفس میکشم..به صندلیم بر میگردم .. با شوقی از آتشی که هنوز خاکسترش در دلت است،برایم از خاطره های او میگویی.. با شوری عیان از چشمان زیبایت،احساساتت را بازگو میکنی و در آخر با آرامشی اطمینان بخش که برخاسته از گذر ماه ها آشفتگیست،چون غریقی نشسته بر ساحلی امن که خروش بی پایان امواج چشمانش را بی قرار میکنند،مُهر پایان میزنی بر او و خاطراتش. ... کودکانه به سمت در میدویم،پله ها را دوتا یکی میکنیم و با خنده هایی ذوق آلودو به شماره افتاده به سمت محوطه ی آزاد روانه میشویم.. با اینکه نمیتوانیم با چشمان باز به بالا نگاه کنیم،سرمان را بالا گرفته و به آسمانی ترین ذرات سفید چشم میدوزیم، بدون کلمه ای حرف که بینمان ردو بدل شود.. شیطنت میکنیم و میخندیم.. با تو شیطنت کردن چیز دیگریست!..برخوردهای تاریخی، با آن برداشت های ذهنیِ پرتمان، عالیست! و درین بین،شیطنت درون طرز نگاه های تو، از همه چیز عالی تر!!... ... ... پیدا شدن یک مزاحمِ سمج و عصبی شدن من بر خلاف بی محلی های چندین و چند دقیقه ی قبلم،کافی بود که هر دویمان به خنده بیفتیم و سوز سرما را به فراموشی بسپاریم.. ... تا آنجایی که میتوانم خداحافظی"مان را طولانیتر میکنم ،ولی دوباره هردویمان باید برویم.. همیشه قبل از جدا شدنمان با اطمینان میگویم که ...میبینمت!.. و تو که میخندی و دستم را به نشانه ی اعتمادت به من و حرفم با فشار خفیفی پس از لحظه ای رها میکنی و جدا میشویم.. به رفتنت چشم میدوزم.. لبخند میزنم،گویی اعتماد همیشگیم به حرفهایم در تو نیز اثرش را داشته.. با طمانینه و آرام قدم برمیداری.. لبخند به لب، گام برداشتنت را تماشا میکنم... آن تمنای نهان در پس لرزش دستان تو چیست؟.. کاش میفهمیدی موج آرامش چشمان مرا از عمقش.. کاش میخندیدم ـ آن زمانی که فرای همه ی مهربانی هایت سخت سنگدل بودی ـ ...جای این" چشمه ی زاینده ی رود".. آن زمان من آرامش طوفانی خود را به سکون میدادم تا نفهمی که چه بغضی دارم .. پ.ن: دلنوشت! صدای من به صورت ممتد به گوش میرسید.. پدر!!! تند برو! تند برو!!!! پدر! پدر! دوستم میگه برو بعد پل!!!! الان اینجا کجاست!!؟ چقد دور شد راهمون!!! ننداز تو ترافیک پدر!!! ...و او هم مظلومانه هر چند لحظه یه بار از آینه به من نگاه میکردو پر تمنا ترین نگاه ها رو نثار مادرم میکرد به جمعیتی که در فاصله ی نه چندان دوری ازم به طور گروه گروه پیش هم ایستاده بودن خیره شده بودم و با چشمام دنبال یه چهره ی آشنا میگشتم.به دختری که توی پارکاون محوطه ایستاده بودو یه عکاس هم تند تند ازش عکس میگرفت نگاه کردم.آنی دالتون بود! ناخوداگاه لبخند زدم.بعد از چند ثانیه در صدد پیدا کردن بچه ها به راه افتادمو وقتی سایه شونو از دور دیدم دیگه به حالت دو راه میرفتم تا اینکه دیدم یه دختر خانوم آشنای عزیز دل با دستای باز داره آروم آروم میاد سمتم توی اون فاصله ی چند قدمی تا رسیدن پیش بقیه ی بچه ها تینا تمام اتفاقات از عید به اینورو تا موقعی که اینجا بچه ها رو دیده بود در کمتر از 30 ثانیه با تمامی جزئیات برام گفت و وقتی به بچه ها رسیدیم من هم چنان داشتم تجزیه تحلیل میکردم حرفاشو.صدرا بهنام ، محمد رضا و کامیار به همین ترتییب وایساده بودن یه گوشه!این شکلی با بچه ها که یه کم خوشو بش کردیم پدرو مامانم به ما پیوستن و بعد از معرفیشون به بچه ها و به عکس، پای مبحث خوشمزه ی شیرینی گرفتنو کشیدیم وسطو بحث بالا گرفت!نمیدونم چرا هر وقتم در بین بحث نگاهم میفتاد به سمتی میدیدم دارن اینجوری توی سالن هم که بسی شیرین کاری انجام دادیم!!! پروندن یه مهمان مخصوص توسط محمد رضا، تبعیدشون به ردیف های عقب تر، اومدن صدرا ، گرفتن کادوی پریا(وای وای!)،سکوت بی شاعبه و ناشناس موندن بچه ها به طوری که فقط دیگه کم مونده بود تک تک بریم پشت میکروفونو با صدای بلند خودمونو معرفی کنیم!، اول شدن تینا ، نایاب شدن مردی از مترو به طوری که منو تینا هر کسی که نشانه ی مخصوص علیرضا خان رو داشتن تو سالن شناسایی کردیم!،... ...و در نهایت من که با دلتنگی ای خاص، سرم رو به پشتی صندلی تکیه داده بودم و در قاب خاطرم جای کسانی رو خالی میکردم که فکر اینکه روزی از نزدیک گرمای صمیمیتشون رو حس کنم گرمای مطلوبی رو در ذهنم جاری میکرد... پ.ن:جای غایبین اختصاصی ،اساسی خالی ---->عاطفه جون، مریم جون، دکی جان و پری مبــــــــارک!!! پ.ن: روز جشن....عاااالی!!! مفصل میگم!! چند روزی میگذشت که دیگر از آن روزها که روز را با صدای خوش و گرمی دستان او سپری میکرد و شبهایش را با فکر کردن به زیباییهای او زینت میداد،خبری نبود....درست یادش بود........زمانی را که هر چند کوتاه ولی آرزوهای چندین ساله اش را در هم کوبید و افکارش را فروپاشید...درست زمانی که طعم لذت بخش صحبت های شیرین او جای خود را به گَسی حرف هایی دادند که با سایه ای از وجود دیگری به تاریکی گرایید و تلخ شد. به یاد آورد زمانی را که به او گفت افسوس خواهد خورد وقتی که قلبش جز از حس سرگشتگی خالی شود"... افکارش را به زمان و مکان حاضر برگرداند..سرش را کمی مایلتر کرد و چشمانش را تنگتر.چیزی درونش را به غوغا می انداخت..همان حرفهایی که با سرعت از لبان او خارج می شدند....دیگر هیچ چیز نمی شنید......برگه ای خواست..وقتی برگه را در مقابل سینه اش قرار داد صدای او خاموش شد..چیزی در آن نوشت و با تامل کوتاهی برگه را به سوی او سُر داد و از جایش برخاست...هنوز در سکوتی که حالا هردوشان را در خود فرو کشیده بود به سر میبردند که با قدم هایی سبک بالانه و با صلابت از میز فاصله گرفت... دخترک به او که حالا با اطمینان خاصی راه میرفت و ترکش میکرد چشم دوخت و با دستانی لرزان کاغذ را به سمت خود کشید و به کلمات که از پشت پرده ی لرزان اشک هایش به صورت مبهم دیده میشدند چشم دوخت، و خاموش زمزمه کرد...: کنون که صدایت برایم جز از حس غریبگی خالیست،حصاری برای گوشهایم میسازم و میروم،تا تنها بازتاب سخنان دیروزت برایم تجلی گر یادت باشند.. پ.ن: let me hold you,for the last time,it's the last chance to Feel again but you broke me,now I can't Feel any thing.. when I love,It's so untrue,I can't even convince my self when I'm speaking,It's the voice of someone else It's tears me up I try to hold on but it hurts to0 much I try to forgive but it's not enough to make it all okey you can't play on broken strings you can't Feel anything,that your heart don't want to Feel I can't tell you something that ain't real the truth hurts lies worse& how can I give any more when I love you a little less than before .. چقدر دلم هوای نوشتن داشت این روز ها هی واژه ها در سرم چرخ می زدند و من هی این نیاز به نوشتن را پس می زدم با خودم می گفتم که همه حرف هایم یادم می ماند مگر حرف دل هم از یاد می رود؟ حالا اینجا نشسته ام برفی نمی بارد..ولی سردم است درسنامه نوشت:به محض اینکه مطلبی در ذهنمون تثبیت میشد، به فاصله ی یه قدم تا دم کتاب رفتن استادو برگشتن، اعلام میکردن که ننویسین!!! اشتباه گفتم! از هم کلاسی نوشت:آخرین جمله ای که موقع بحث سر کلاس اخلاق با همکلاسی مندرج در متن گفتم،باعث شد از کلاس که اومدیم بیرون احساس خواب رفتگی تو مغزم بکنم و چشمام که تا حدود دو ساعت بعد از اتمام کلاس دو دو میزدن! پازل نوشت:تا اینجا دورشو ساختم به اضافه ی یه تیکه از گوشه ی سمت چپ و یه تیکه هم گوشه ی راست رفع ابهام نوشت:از اون جایی که در کشور ما آب خوردن هم به سـیاسـت بستگی داره،احتمالن پازل درست کردن و اتفاقای دانشگاه هم به سیـاسـت نیز مرتبط خواهند بود به همین دلیل،عنوان متن این نام گرفت! اینها کاغذی نیستند که بادشان ببرد پاره سنگی که به روی رویاهایم گذاشتی بردار روی باد بگذار رویاهای منند که باد را به هم ریخته اند! شهاب مقربین"
...
انگشتان ظریفت را با دستان سرما زده ام که تکان دادنشان هم اذیتم میکند،دلسوزانه و محکم گرفته ام.. به درد انگشتانم کوچیکترین اهمیتی نمیدهم، چون میدانم حماقتست اگر حالا که بهانه ای برای داشتن دستانت در دستم دارم،رهایشان کنم..
![]()
![]()
درست وقتی مامان در نهایت ملاطفت برگشت تا زیباترین الفاظو نثار من کنه پدر با شعفی وصف ناپذیر گفت ایناهاش!! بعد با لحن خاصی گفت بابا جون تو پیاده شو برو ما خودمون میایم!
..یه لحظه شک کردمو وایسادم ولی وقتی صدای تینا رو شنیدم دیگه مطمئن شدم!!!آقا حالا بغل نکن کی بغل کن!
با این تفاوت که جناب بهنام عینک داشتو کامیار هم آبی بود!با رسیدن منو تینا هم جمعمون جمع شد!!
نگامون میکنن! و البته همه چیز به همین صورت بدون عوارض پیش نمیرفت چون درست زمانی که من در بین صحبت های مامان و تینا بودم زمزمه هایی از سوی محمد رضا و کامیار شنیدم که داشتن با پدر درباره ی پستهایی که از نحوه ی تصحیح اوراقشون به نیکی یاد کرده بودم میگفتن و دستی دستی سر منو به باد میدادن!!![]()



| Design By : Night Skin |

